۱۶م اسفند ۱۳۸۸
نمی شود یک ایرانی بود و اسفندماه را مشابه ماه های دیگر دانست. لذت جنب و جوش اسفندماه به مراتب بیش از عید و روزهای اول فروردین است. من البته در این جنب و جوش و شلوغی چند روزی تهران نبودم. به اختیار که نه، به اجبار به جایی همین نزدیکی ها فرستاده شده بودم. فرصت مغتنمی بود که به سالی که گذشت و اتفاقات ریز و درشتش با حوصله بیشتری بنگرم و جوجه های آخر پائیز را، آخر زمستان بشمارم. سکوت به انسان امکان تفکر عمیقتر و ریزبینانه تری می دهد و اساساً نمی شود در سکوت بود و عمق تفکر را تجربه نکرد. نگاه که می کردم دیدم در مجموع سال پر خطایی را پشت سر گذاشته ام و این از آن رو رخ می دهد که سال به سال فرصتهای تصمیم گیری بیشتر و بیشتر می شوند برای ما.
امسال سرانجام دُم به تله خدمت نسبتاً مقدس دادم و به بحری درافتادم که کرانه اش حداقل سه فصل دیگر نمایان می شود. روزهای سخت امسالم اگر بیشتر از سال قبلش نباشد، کمتر نبوده است. دوستی می گفت هر سال مشکلاتمان و به موازات آن توان ما برای مقابله با آنها بیشتر می شود. آنچه سالها پیش در نظر من مشکل و دغدغه محسوب میشد امروز لطیفه ای بیش نیست. نمی دانم این تفکرات نتیجه مثبتی از خود در آینده برجای بگذارد یا نه ولی همینقدر برایم روشن است که فکر کردن به تصمیماتی که در گذشته گرفته ایم حداقل شاید کمکمان کند تا در آینده تصمیمات غلط را دوباره تکرار نکنیم.
۶م اسفند ۱۳۸۸
او روی آب نقاشی می کرد. این اختراع او بود.
روی آب نقاشی می کرد، یعنی مثل نقاش های گذشته نمی گذاشت آب رنگین روی کاغذ بریزد. او برای آویزان کردن نقاشی نمی کشید. اصلاً تابلویی نقاشی نمی کرد. آن چیزی را که تا زمان اختراعش به عنوان تصویر شناخته شده بود، نقاشی نمی کرد.
او روی آب نقاشی می کرد. روی همه نوع آب. روی حوضچه های بارانی، روی دریا، روی دیگ لبالب از آب، روی سطح آبی که از گلدان بیرون ریخته و دوروبرش جمع شده بود، روی آب دریاچه، روی آب حمام. روی آب صاف نقاشی می کرد. روی آب روشن، روی آب گل آلودِ پُر از رسوبات و خزه. سایه ها و بازتاب نور خورشید. حتی، اگر دم دست بود، روی آب رنگی. هرگز (آنچه که بیگانگان می توانستند حدس بزنند) روی نوع دیگری از مایعات نقاشی نمی کرد. حتماً می بایست آب بوده باشد.
گاهی آنچه دم دست او بود، ارضایش نمی کرد و به سفرهای طولانی می رفت، تا آب درست و حسابی پیدا کند. گاهی هم به آنچه قابل دستیابی بود، رضا می داد. ممکن بود یک صفحه لکه دارِ میز تحریر که آب دورش را گرفته بود، سحرش کند. ممکن بود به آن دریاچه کوهستانی وسطِ سراشیبی تاریک از جنگل نیاز پیدا کند. گاهی برای نقاشی کردن به زانوزدن در شن ساحل یا دراز کشیدن روی یک پل کوچک قانع بود. گاهی ساعت ها قایق می راند تا نور و محل مناسب بیابد. مدت ها از یک کلک، که در وسطش یک چهارگوش بریده شده بود، استفاده می کرد. در نقاشی شیوه های متفاوتی به کار می برد. اغلب چند نوع عصا داشت. در کنارش به تخته، تکه های صمغ، برس، شانه، مگس کش و نیز قلم احتیاج داشت. برخی اوقات هم نیازمند پرگار و خط کش بود. او را می دیدند که ساعت ها روی امواجی که به طرف ساحل می آمد یا روی سطح دریا که به خاطر طوفان خشماگین بود، خط های تمیز راست و قوس های پرپیچ و خم می کشد. با انگشت و دست های گشوده نقاشی می کرد. با پاها یا حتی با تمام تنش.
به ندرت با رنگ نقاشی می کرد. رنگ را در آبِ جاری می چکاند یا آن را با قلم یا با عصا روی آب می کشید. دیگ دیگ رنگ در آب می ریخت. یک بار از قلم خودنویس استفاده کرد.
تابلوهایش همانطور که گفته شد، تابلو نبودند. بازی هایی بودند از پیچ و خم، امواج، بازتاب، سایه هایی از ردپاها و ردپاهایی از ردپاها. یک بار که کوشید نقاشی روی آب را با سایه پلاستیک تکمیل کند، شاهد بازگشت به موضع پیشین شد. پس از این که از سایه های ساده به سمت سایه های ممزوج و رنگی رفت، مچِ خودش را در حال شروع کردن به عکاسی سایه پلاستیک در یکی از وضعیت های تغییر یافته اش، گرفت. این همان بازگشت به وضع پیشین بود. محفوظ نگه داشتن، محکم گرفتن، برای دیگران به یادگار گذاشتن، نمایش دادن. این همان بازگشت به وضع پیشین بود. این همان بیهودگی بود.
پس از آن برای مدتی کاری نکرد. احتمالاً می خواست با پرهیز خودش را مجازات کند. شاید هم چیزی از درون این بازگشت به وضعِ پیشین، در درون او تلاش می کرد به قدرتِ تخیلِ ناب تری دست پیدا کند. اما در این صورت این پیشرفت به چشم نمی آمد. بلکه پس از این وقفه سرشار از بی تفاوتی ظاهری یا حقیقی، دوباره شروع کرد به نقاشی روی آب. شاید تنها یک بیننده بسیار دقیق (که وجود نداشت) این تغییر جزئی را در او می دید. یک تعللِ ساده در میانه حرکت؛ توقفی در چیزی تقریباً آغاز نشده.
نوشته هلموت هایسن بوتل
ترجمه ناصر غیاثی (از مجموعه “داستانک ها”)
عندلیبان: گاهی نقاشی می کنیم، بی آنکه بدانیم نقش بر آب میزنیم …
۳۰م بهمن ۱۳۸۸
پرده اول
نشسته ام صندلی جلوی تاکسی، هوا تقریباً تاریک شده. ساعت حدود شش و نیمه. رادیو داره خیلی آروم یکی از کارهای شهرام ناظری رو پخش می کنه. یه خانوم سوار میشه و پشت سر راننده میشینه. موقع ورود داره با تلفن صحبت می کنه و بعد از چند دقیقه تلفنش تموم میشه. چند لحظه ای می گذره و یه شماره دیگه رو می گیره و شروع می کنه به صحبت (با صدایی بلندتر از صدای شهرام):
“سلام آقا مصطفی، من خانومِ عباسم … می خواستم ببینم عباس کلاسهاشو میاد؟ … آخه دو روزه که رفتارهاش کاملاً عوض شده … باور کنید تو این چند وقته هر کاری خواسته کردم … باهاش خیلی خوش رفتار بودم … آقا مصطفی دو روزه که کلاً عوض شده … دیروز و امروز ازم پول گرفت و وقتی بهش گفتم می خوای چیکار؟، عصبانی شد و جوابی نداد … امروزم بهم دروغ گفت … میشه ازش آزمایش بگیرید؟ … پولش مساله ای نیست، من باهاتون حساب می کنم … فقط اگه دوباره زده بود، نذارید بیاد خونه همونجا بستریش کنید … آقا مصطفی من صبح تا شب یه قرون، یه قرون پول در میارم … آقا مصطفی اگه این بخواد اینجوری کنه من با این بچه چکار کنم؟ … ازتون خواهش می کنم …”
اینجاها بود که من دیگه پیاده شدم. شک ندارم اگه تو تاکسی نبود، حتماً میزد زیر گریه.
پرده دوم
با مامان نشستیم تو مترو، یه دختر ده-دوازده ساله با یه چادر پاره پوره یهو وسط جمعیت پیداش میشه و با صدای بلند میگه ” برادرا این ویفرها خیلی شیرین و خوشمزه و ارزون اند، بخرین ببرید خونه برای بچه ها” بعد یهو دستشو با سه تا ویفر دراز میکنه جلوی من. من اونقدر تو افکار خودم گیر کردم که قبل از انجام هر عکس العملی از جلوم دور میشه. یاد دختر بچه های گل فروشی میافتم که کنار اتوبان منتهی به بهشت زهرا صبح های پنجشنبه و جمعه گل میفروشن. گوشه گوشه این شهر پر شده از سوهان روح!
۲۶م بهمن ۱۳۸۸

این چند روز تعطیلی فرصتی بهم داد تا بعد از مدتها دوباره بتونم سری به آرشیو فیلمهام بزنم و چندتایی رو برای دیدن انتخاب کنم.
“Definitely, Maybe“، محصول سال ۲۰۰۸، یه فیلم روزمره و نسبتاً جالبه.
“Dirty Pretty Things“، محصول سال ۲۰۰۲، به بحث مهاجرت و فروش اعضای بدن می پردازه.
“The Double Life Of Veronique“، محصول سال ۱۹۹۱ یک فیلم فرانسویه که برای من بیش از دوتا فیلم دیگه جذاب بود. فیلم رو با زیرنویس انگلیسی دیدم. مربوط به دوتا خانومه که در یک زمان و در مکان های مختلف به دنیا اومدن و دارای ظاهر، تمایلات و اندیشه های یکسان هستند ولی از وجود هم بی خبرند. البته مطمئن نیستم که فیلم رو کامل درک کرده باشم! احتمالاً لازم بشه یک بار دیگه ببینمش. توصیه می کنم این آخری رو حتماً ببینید. این قطعه از موسیقی فیلم رو هم بشنوید.
۲۵م بهمن ۱۳۸۸
چند روزیست که با این غزل حضرت مولانا خو گرفته ایم. عجیب بر دل و جان می نشیند، خاصه که با صدای جناب علیرضا خان قربانی یا مرحوم شاملو باشد.
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
این غزل را با صدای علیرضا قربانی از اینجا و با صدای احمد شاملو از اینجا دانلود کنید.
۲۲م بهمن ۱۳۸۸
تو مسیر از چهارراه های زیادی میگذرم. بعضی هاشون بزرگن و بعضی کوچیک و جمع و جور؛ ولی همشون چراغ دارن. از بعضی از چهار راه ها با تاکسی میگذرم، از بعضی با اتوبوس و بعضی رو هم پیاده. چهارراه یکی مونده به آخر تقریباً زیباترین چهارراهه. دیروز وقتی رسیدم اول چهارراه، ثانیه شمار حدود ۱۵ ثانیه ای وقت داشت. بوق پایه چراغ راهنما آروم در حال نواختن بود. تقریباً هر یک ثانیه، یک بوق. این نوع نواختن به آدم آرامش میده. راه میوفتم و خطوط سفید رو یکی یکی رد می کنم. حواسم به ثانیه شمار هست. داره از عدد ۱۵ کم میشه. چهارده، سیزده، دوازده … به عدد هفت که میرسه، من وسط چهارراهم و تقریباً شرایط رو تحت کنترل دارم. یه آقایی با لهجه اصفهانی خالص میگه: “ببخشید، امروز چند شنبه س؟”. یه بار کلید واژه ها رو با خودم مرور می کنم تا ببینم کله صبحی اشتباهی رخ نداده باشه. من، وسط چهار راه، ثانیه های در حال گذر، ماشین های آماده حرکت، یه جوون بیست و خورده ای ساله اصفهانی، امروز، چند شنبه؟ می بینم که انگار همه چیز درسته، فقط یک کم عجیبه! توی ذهنم می گیردم دنبال تقویم و حواسم هست که ثانیه ها به چهار رسیدن. تا اونجایی که ذهنم قد میده، دیروز دو شنبه بود و طبق تابع تعریف شده برای تقویم، اگه دیروز دوشنبه بوده باشه، پس لزوماً امروز باید سه شنبه باشه. ثانیه ها به دو رسیدن. ولی اگر اینقدر جواب این سوال بدیهیه چرا وسط چهار راه این سوال رو از من پرسید؟
با شک و تردید میگم: “فکر می کنم سه شنبه باشه”. دیگه چیزی نمی گه. انگار اونم رفته باشه تو فکر. ذهنم که خلاص میشه، بر می گردم و میبینم که دیگه نیست. نمی دونم کی چهار راه آخر رو رد کردم، این یکی انگار چراغ نداشت! چند قدمی بیشتر به اداره نمونده …
۱۷م بهمن ۱۳۸۸
این ترم تو کلاس زبان یه آدم فوق العاده حرفه ای گیرمون افتاده. تمام استادهای قبلی در برابرش کم میارن. چند سالی انگلیس بوده و هیچ جوره نمیشه با تمام زبان خونده هایی که من تا حالا دیدم مقایسه اش کرد. فقط یه مشکلی وجود داره و اونم اینکه این بابا برای پول های معمولی (حدود دو برابر سایر اساتید) حاضر نیست دهنشو باز کنه. تا وقتی که حس نکنه از نظر مالی به اندازه کافی (این مقدار رو خودشون تعیین می کنند!) تامین نشده، به جز چرت و پرت سر کلاس چیزی نمی گه. از این جور آدما قبلاً هم زیاد دیدم. اینا اصولاً حرفه ای های تنبل و بعضاً پول پرست هستند!
این گروه آدما تقریباً از نظر من یک دسته از خطرناک ترین موجوداتی هستند که ممکنه سر راه هر انسان یا سازمانی قرار بگیرند.
۹م بهمن ۱۳۸۸
داداش کوچیکه زنگ زده به موبایلم و داره آدرس یه سایت رو ازم می پرسه. همینطور که من دارم صحبت می کنم، آقای همکار داره با خانوم همکار با صدای نه چندان یواش صحبت می کنه. من حواسم کاملاً پیش داداش کوچیکه ست که یهو خانوم همکار جیغ بلندی می کشه و با سرعت از در میره بیرون. داداش کوچیکه که صدا رو شنیده میگه: ” مصطفی میشه بگی تو کجایی؟”. گوشی رو محکم تو دستم فشار می دم و یه جوری مکالمه رو تموم می کنم. بعد با آقای همکار میریم ببینیم که خانوم همکار کجا تشریف بردند که با چهره لرزان و برآشفته خانوم همکار مواجه میشیم و با تعجب می پرسیم: “ببخشید میشه بگید موضوع چیه؟” و ایشون با صدایی لرزان جواب می دهند “توی اتاقتون سوسک هست”. می پرسم “میشه بگید این خاله سوسکه کجاست؟” و اون میگه “من که دیگه توی اون اتاق نمی یام، ولی یه سوسک مرده افتاده کنار سطل آشغال” و من تازه یادم میافته که من این سوسک مرده رو که روی کمرش افتاده صبح هم دیده بودم و حال برداشتنشو نداشتم و البته بازم حالشو نداشتم و گذاشتم خاله سوسکه همونجا بمونن تا شاید بقیه هم بترسن و کمتر مزاحم خواب ما بشن!
۵م بهمن ۱۳۸۸
شاید باورتون نشه، ولی عندلیبان اونقدر مهم شده که حتی یک بار هم هک شد. بله درست شنیدید، عندلیبان حدود ساعت ۸ تا ۹ و نیم امشب هک شده بود!
در حال حاضر امنیت برقراره.
۱م بهمن ۱۳۸۸
حالم خیلی بده. سوزش گلو و تب و لرز و بدن درد امونمو بردیه. یک ساعت پیش رفتم دکتر. با خودم گفتم حالا که تا اینجا اومدم بذار از مرخصی استعلاجی هم استفاده کنم. بعد از معاینه دکتر، بهش گفتم “دکتر، من با این حال احتیاج به استراحت دارم، ندارم؟”. دکتر یه نگاهی به دفترچه انداخت و فهمید که سربازم. گفت: “خوب فردا جمعه س، استراحت می کنی دیگه”. گفتم: “دکتر، استراحت شنبه برای سرباز جماعت یه چیز دیگه س”. یه نگاهی به ریخت و قیافه ام انداخت و با خنده گفت: “عجب خدمت سختی هم می کنید شما!”. گفتم: “دو ماه اولش خیلی سخت گذشت، حالاشم خیلی سخته”. گفت: “من پنج ماه تو زمان جنگ، کرمان دوره دیدم” و زیر لب گفت: “از رنجی که می بریم” (که من نفهمیدم منظورش چی بود). بعدش گفت: “البته حالت خیلی بده ولی اگه من بنویسم، مگه قبول می کنن؟”. گفتم: “آره دکتر، قبول می کنن”. شنبه رو برام استراحت نوشت.
وقتی داشتم از در میومدم بیرون گفت: “اگه تو شنبه نری که کار مملکت لنگ می مونه”. گفتم: “دکتر با من کاری ندارن، اضافیم!”. درو بستم و اومدم بیرون.
بعدشم با اجازه تون دوتا آمپول اساسی زدیم و اومدیم خدمت شما.
پی نوشت: بعد از ۴ تا آمپول آنتی بیوتیک هنوز هیچ تغییری در حال و احوالات ما ایجاد نشده. تب و گلو درد همچنان به پرو پای ما پیچیده و قصد رها کردن هم ندارد. امیدوارم در روزهای آتی بهبودی حاصل شود. کلاً از کار و زندگی افتادم.